زیباترین روزهای زندگیه من...
مامان جون میخواد حلیم بادمجون درست کنه، به خاله ها زنگ میزنه اومدنی بادمجون بگیرین، تو هم که حواست کامل به همه جا هست، میای می گی: مامان بادمجون مامان جون تموم شده؟ این سوالها همیشه تو ذهنته؛ از کجا خریدی؟ چند خریدی؟ از مغازه دار خریدی؟ آقا فرهاد بازه؟ از کارتون آریو خوشت اومده... دکتر میشی با یه وسایله ابتکاری میای بهم آمپول میزنی، سرم وصل می کنی، حالم و خوب می کنی، در کل حالمو خوب می کنی... مامان جون برات یه سجاده ی مخصوص درست کرده، که دو تا جیب کوچولو داره یکیش توش مهر، تو یکی دیگش تسبیح، هر کسی میره نماز بخونه طلبش می کنی کنارش می ایستی... هیچ کدوم از اسباب بازیهاتو یادت نمیره، هیچ کدوم از کتابهات، هیچ کدو...
نویسنده :
ندا
20:32








