ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

زیباترین روزهای زندگیه من...

مامان جون میخواد حلیم بادمجون درست کنه، به خاله ها زنگ میزنه اومدنی بادمجون بگیرین، تو هم که حواست کامل به همه جا هست، میای می گی: مامان بادمجون مامان جون تموم شده؟ این سوالها همیشه تو ذهنته؛ از کجا خریدی؟ چند خریدی؟ از مغازه دار خریدی؟ آقا فرهاد بازه؟ از کارتون آریو خوشت اومده... دکتر میشی با یه وسایله ابتکاری میای بهم آمپول میزنی، سرم وصل می کنی، حالم و خوب می کنی، در کل حالمو خوب می کنی... مامان جون برات یه سجاده ی مخصوص درست کرده، که دو تا جیب کوچولو داره یکیش توش مهر، تو یکی دیگش تسبیح، هر کسی میره نماز بخونه طلبش می کنی کنارش می ایستی... هیچ کدوم از اسباب بازیهاتو یادت نمیره، هیچ کدوم از کتابهات، هیچ کدو...
5 دی 1392

کودک ناز من...

میای می گی مامان ساعت چنده؟ جدیدا به ساعت خیلی علاقه پیدا کردی... خیلی از رنگها رو یاد گرفتی... یه برنامه داره در مورد رفتار کودک در مهمانی توضیح میده می گی: وسط مهمونی نباید خجالت بکشیم... من که فکر می کردم اصلا موضوع برنامه رو متوجه نشدی بگو نه اظهار نظر هم داری می کنی... کتاب حمومی که عمه هدی بهت داده رو خیلی دوست داری، شخصیتهای این کتاب سپهر کوچولو و صبا کوچولو هستن که مورد علاقتن، الان کامل کتاب و حفظی... رفتیم خونه ی عمه ی بابا که از کربلا اومده بودن، کلی خوشحالی کردی و کلی تو خونشون چرخ زدی(مودبانه)... اسباب بازی هاتو داری جمع می کنی مرتب می گی با سلیقه با سلیقه... تبلیغ تن تاک و خیلی دوست داری هم...
30 آذر 1392

روزانه ها...

با یه جدیتی اومدی می گی مامان جومونگ تموم شد؟ انگار این سریال و دنبال می کردی نه من و نه بابا هیچ کدوم این سریالو نمی دیدیم... دارم برات قیافه می گیرم و شعر عمو پورنگ و میخونم، "کتابهای خوب دارم من خیلی باسوادم میخوام برم مدرسه کو دفتر و کتابم..." می گی مامان کتاب نه مداد...! سه پایه ی نقاشی سالهای دوران دبیرستانمو در آوردیم داریم یه عکس روش سوارمیکنیم، کمی اذیت می کنی و دوست داری ببینی چیه، بعد می گی چه شبیه آچار فرانسه ست!!! کارت شده خواستن رباط کوچولوی من، هر کار خوبی می کنی، هر جیشی می کنی رباط کوچولوی من و میخوای... زانو بند مامان جون و برداشتی می بندی به زانوت می گی مامان جون شدم... داری میای به سمتم، می...
26 آذر 1392

بی ربط...

ابوالفضلم باورت نمیشه شبها که از خواب بیدار میشم هزار بار شکر می کنم که کنارمی و سالمی و راحت نفس می کشی... باورت نمیشه که ترس و نگرانیه شبهای بیمارستان هنوز که هنوزه توی دلمه و شده کابوسهای شبانه م... عزیزم دعا می کنم که به حق این روزها خدا همه ی کوچولوهای نازنین و شفا بده، خصوصا زهرا جون هم اتاقیت که طفلی دیابت گرفته بود... عکسهای این پست حسابی بی ربطه به متنش...یه سری از کارهای مامان و خاله ها...   ...
21 آذر 1392

روزهای با تو...

یه حرفهای عجیبی میزنی، می گی مامان پرنده حشره خوار شبیه دزد... 15آذر بیست و هشت ماهه شدی که مبارکه گلم... پاتریکی که برات گرفتم و خیلی دوست داری بهش می گی پاتریک جان یا پاتریک جون، مخاطب قرارش میدی که مثلا پاتریک جون چی برات درست کنم؟ تمساحی که خاله مریم برات گرفته رو هم خیلی دوست داری، از این عروسکهای دستی، حتی من گاهی حرفهایی که میخوام بهت بزنم و از طریق تمساح که می گم موثر تر واقع میشن... شب میخوای بخوابی داری به بابا می گی بابا من کیوی خوردم سیاه بود، ترش بود، لبم ترکید، دوسش ندارم... خاله مریم رفته به استقبال همسرش دایی وحید، می گه همسر... تو هم به تقلید خاله وقتی دایی وحید اومد رفتی تو راه پله ها به استق...
20 آذر 1392

همه چیز آرومه...

خدا رو شکر بحران گذشت... می گم ابوالفضل چطوری؟ می گی اینطوری و اونطوری... دستات هم خیلی بامزه به راست و چپ می بری... شعر دکتر چه مهربون رو از شنبه25آبان کامل خودت به تنهایی می خونی... از بعد از بیمارستان یه سری اخلاقهای خاص پیدا کردی، مثلا وقتی از یکی عصبانی می شی بعد از گفتن پسر بد می گی برو خونتون،  حتی به مامان جون خونه ی خودشون می گی برو خونتون اینجا خونه ی من و مامان نداست... یکی از پاهای اسب کوچولوی باغ وحشت شکسته، نشستی براش الله محمد میخونی خوب بشه... بادیدن مرد عنکبوتی عاشق اون شدی و می گی من مرد عنکبوتیم... تقریبا از فیلمها و کارتونها درک موضوع اصلی و داری... داری با مامان جون سریال می بین...
13 آذر 1392

محرم امسال ما...

از قبل از اومدن تاسوعا و عاشورای حسینی خودت حسین حسین می کردی و سینه میزدی، منم که دلم لک زده بود برای شرکت در مراسم و رفتن به مسجد، غافل از اینکه چه چیزی در انتظار ماست... مرتب حدس می زدم که بابامحسن بخواد بره شمال و بخواد این روزهای عزیز و تو زادگاهش باشه، منم میخواستم به همراه تو باشم و حسابی عزاداری کنیم... جمعه که روز علی اصغر بود نبردمت که سرما نخوری، در اصل دوست داشتم با خاله منا بریم برای عکاسی و از اونجاییکه روز قبلش تو پارک سر نداشتن مجوز حالمون کمی گرفته شده بود منصرف شدیم... از 1 شنبه حالت بد شد، اولش با تب شروع شد... روز قبلش مهدی دوستت اومد خونمون بازی کرد، گویا از مهدی خروسک گرفتی، راه سینه ت بسته شد، نفست به شماره در اومد، ...
29 آبان 1392